خاطره ای از لحظه ی شهادت شهید حاج حسین خرازی

خرید بک لینک

حاج حسین و راننده اش هر دو ترکش خورده بودند و هر دو هم از راه گلو و سینه مجروح شده بودند.

همین طور خون فواره می زد و سر و سینه شان را سرخ می کرد.

با سرعت به سمت حاجی رفتیم تا به او کمک کنیم اما حاجی اجازه نداد و تند تند یا سر و دست اشاره می کرد

به راننده اش و می گفت : اول اون! اول اون!

یکی دو تا از بچه ها بلند شدند و رفتند سراغ راننده ، لب های حاجی می جنبید : اون امانته دست من ...

بی هوش شد و بعد از آن من دیگر ندیدمش ، حسین پرواز کرد ...

به نقل از یکی از همرزمان شهید خرازی

کتابخانه عمومی علامه دهخدا...

ما را در سایت کتابخانه عمومی علامه دهخدا دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره ای از شهید همت,خاطره ای از شهید عباس بابایی,خاطره ای از شهید,خاطره ای از یک شهید,خاطره ای از شهید بهشتی,خاطره ای از شهید چمران,خاطره ای از شهدا,خاطره ای از شهدای مدافع حرم,خاطره ای از شهید رجایی,خاطره ای از شهید مطهری, نویسنده: بازدید: 198 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 15:15

صفحه بندی